چند وقت است ، نمی بینمت ، ای ساده ی من !
مثنوی نوشٍ غزل ریز ، پریزاده ی من !
به تو بخشید ، خدا ، این همه زیبایی را
و به تحسین تو ، این طبع خداداده ی من
قطره ای از مَی چشمان تو را ، نوشیدم
که بدان مست شد، این ساغر بی باده ی من
به کجا می بری ام؟ ای هدف مبهم و دور!
آخرش ، سر به کجا می نهد این جاده ی من؟
می کِشد، سمت خودش ، جذبه ی چشمان تو، آه !
کهربا وار ، از این فاصله، بُرّاده ی من
کاش می شد ، بوَزی، ای نفَس فروردین!
قبل از آنی که ، بیندازدم از پا، دی من
اینچنین سخت ، که مستوجب قهر تو نبود
به گناهی – که نکرده – دل افتاده ی من
باز هم ، می رسی و نان و کمی غصهی تو
می شود سفره ی عصرانه ی آماده ی من
باز هم ، می رسی و پیش خودت ، می گوئی :
چه پریشان شده ، این عاشق دلداده ی من!


